تبليغاتX
چند نفر طلبه!
قبل التحریر:
این آخرین قسمت از سفرنامه زابل است.
سفرنامه از مجموعه مطالب منتشره در نشریه "چند نفر طلبه"نیست. از این روی بر من است که از دیگر اعضای نشریه عذر خواهی کنم و تشکر که وبلاگ را مدتی بزرگوارانه در اختیار حقیر قرار دادند.





در راه مزاريم. ديالوگ دروني‌ام شكل گرفته كه اگر اذان شد و دسته برنگشت چه عكس‌العملي نشان دهم. كارگاه داستان نویسی ذهنم حسابی فعال شده. به‌شان مي‌گويم: «ظهر عاشورا امام حسين نماز اول وقت مي‌خواند؛ شما چه عزاداراني هستيد؟». اينها بعد از اين است كه قبول نمي‌كنند عزاداري را متوقف كنند و برگردند مسجد. خودم تنها راه مي‌افتم. هيچ كس دنبالم نمي‌آيد. به مسجد كه مي‌‌رسم در بسته است. پشيمان مي‌شوم كه آمده‌ام.
نزديك ظهر كه مي‌شود محترمانه و مهربان به مداح مي‌گويم طوري برنامه بريزند كه اذان، مسجد باشيم. تمام برنامه‌هايشان را تعطيل مي‌كنند و راه مي‌افتند سمت مسجد. تصورش را هم نمي‌كردم.دسته های روستا های دیگر تازه دارند می رسند سر مزار. چند نفري هم كه به زبان محلي اعتراض مي‌كنند كه چرا اين‌قدر زود تمام شد، به همان زبان محلي جواب مي‌شنوند كه «حاجي گفته، ناراحت مي‌شه».
بين دو نماز برمي‌گردم و به جاي گفتن احكام، از اينكه مردم مراسم را تعطيل كرده و در نماز شركت كرده‌اند تشكر مي‌كنم؛ آخر سر هم دعا كه به بركت اين روز مبارك! و مقدس، هميشه نسبت به نماز حساس و دقيق باشيم. مبارك! سوتي داده‌ام؛ كجاي عاشورا مبارك است؟ حسابي سوتي داده‌ام: «يوم تبركت به بنواميه»!
نهار مسجدیم.شک ندارم یک بشقاب برنج است با یک تکه بزرگ گوشت.این آخرین غذایی ست مه این جا می خورم.چهار وعده گوشت گوسفند وبقیه تمام مرغ!
راه مي‌افتم سمت اتاقم؛تنها. مرتضي مي‌دود دنبالم. مراقب است يك وقت سگ نگيردم. وسايلم را جمع مي‌كنم و به اين فكر مي‌كنم كه تصميم داشتم براي بهمن نامه‌اي بنويسم و درباره بي‌ربطي عاشقي و نماز نخواندن بگويم و اينكه خدا مهربان‌تر از اين حرف‌هاست؛ اين‌بار بي‌آنكه عمامه‌اي در كار باشد و عبايي؛ حرف‌هايي كه از دلم برمي‌آمد. ننوشتم و دليلش جز تنبلي چيزي نيست. مي‌گويم: «وقتي خواستم خداحافظي كنم مي‌كِشم‌اش كنار چند كلمه حرف مي‌زنم». اين كار را هم نمي‌كنم. پدرش مي‌آيد برای خداحافظی .همدیگر را در آغوش می گیریم. روح‌الله، بمهن، محمد و محمدرضا را هم مي‌بوسم؛ همين‌طور مرتضي را و ازش مي‌پرسم دلش براي من تنگ مي‌شود يا نه؟ مي‌گويد: «آره». من هم پشت سرش تكرار مي‌كنم كه دلم برايش تنگ مي‌شودو این را ازته دل مي‌گويم. ماشين منتظر است. سوار مي‌شوم بي‌آنكه نگاه به تنور توي حياط بيندازم يا سگ‌هايي كه هيچ‌وقت با من آشنا نشدند؛ به ريسه‌هاي اسفند، ديوارهاي كاهگلی.
نخل‌هاي تك و توك بيابان با گزهاي بلندِ سه؛چهار متريِ دشتِ مسطحِ كنارِ جاده غرقم كرده‌اند. گويي، نگويي اشك‌هايم جاري است. حالا ديگر از عسکری دلگير نيستم.
زابل ورودي خانه معلم پياده مي‌شوم. بچه‌ها نصفه نیمه خوابند. سلام مي‌كنم و يك ساعتي به گپ و گفت‌وگو درباره روستا مي‌گذرد. به حاج آقاي عسکری مي‌گويم كه آنجا زياد دعايش كرده‌ام. مي‌خندد و مي‌گويد: «حتما همه‌اش مي‌گفتي اين فلان فلان شده ما را فرستاد كجا؟»با لبخند جوابش می دهم.
دوش مي‌گيرم. از بچه‌ها آدرس يك جاي مناسب براي شام غريبان مي‌گيرم. نماز مي‌روم مصلي. امام جمعه نماز مي‌خواند. مصلي خلوت است. پیرمرد با صفایی بعد از نماز روضه مي‌خواندو من به اندازه ی كل محرم‌ِ گريه نكرده‌ام، گريه مي‌كنم «هوا ز جور مخالف چو قيرگون گردید / عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید/بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد/اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد».
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:1 توسط سر دبیر |

او

شب عاشوراست.مسجد حسابی شلوغ است.این بار دیگر منبرم را مرور نمی کتم.بسم الله را که می گویم سلام بر حسین روی لبانم می نشیند.مستقیم می روم کربلا.منبر را رها کرده ام هر چه می آید بگویم.حر می آید .ایه توبه می خوانم.داستان حر می گویم.از شب عاشورا می گویم و این که امام به کسانی که بدهی داشتند فرمود از صف کاروان خارج شوندو اینکه " رفقا نباشدکسی بین ما که حق الناس گردنش  داشته باشد"همان روی منبر می خواهم دنبال کسانی بگردم که حق الناس گردنشان دارم.ساکت می شوم.می گویم:بعد از منبر پیدایشان می کنم.روضه حبیب می خوانم.روضه حسین می خوانم.و مثل تمام شبهای دیگر؛نه قصابی می کنم نه خون به راه می اندازم.کسی گریه نمی کند.سلام می دهم و میکروفن رامی سپارم به مداح.شعر می خواند و انگار همین را خواسته باشم می زنم زیر گریه.

دارم بر می گردم که  آقاامیر می رسد.سلام می کنم و او در جواب مانند این چند روز شروع می کند برایم دعا کردن.و در آخردعا برای امام زمان.این جا کسی "التماس دعا" نمی گوید .تا به آدم می رسند خودشان شروع می کنند به دعا کردن.

شب غیر از روح الله و بهمن ؛پسر عموی بهمن که از شهر آمده اتاق من می خوابد.داستان زتی که تازه فوت کرده راتبدیل کرده اند به یک افسانه ی عشقی –جنایی.به همان زبان محلی هی شاخ و برگ اش می دهند.می بینم دارد پای تمام اهالی ده می آید وسط.می گویم نمی خواهید بخوابید.همه ساکت می شوند.امیر به خیال اینکه زبانشان را نمی فهمم؛چیزکی حواله ام می کند..خنده ام می گیرد.قبل تر هم به چون شال گردنم را جای بالش های بلند آنان زیر سر گذاشته بودم؛مسخره ام کرده اند. می گفت که عین نوزاد ها باید زیر سرم کوتاه باشد و حالا که به بالشهای زیر سرشان نگاه می کنم می بینم که واقعا هم حق داشتند!موبایلم را برای قبل از اذان می گذارم.به نظر شب آخری ست که اینجایم و هنوز یک دل سیر آسمان را نگاه نکرده ام.می گویم صبح قبل از اذان.روح الله که بیدار نشده،مجبورم دستشویی را فاکتور بگیرم.با همان آفتابه دم در وضو می گیرم.سر و کله ی سگ ها پیدا می شود. خدا را شکر هوس دستشویی رفتن به سرم نزد. سگ های اینجا هر چه بلا بر سر سگ های شهر خودمان آورده بودم را تلافی کردند.هوا سرد است و سگ‌ها هم ول‌كن ماجرا نيستند. بي‌خيال آسمان مي‌شوم.روح الله برای نماز بیدار می شود.فرصت را غنیمت می شمارم مرا ببرد دستشویی.بهمن همچنان نماز نمی خواند.امشب امیر هم اضافه شده.دیشب روی منبر گفته ام عراداری بدون نماز به جایی نمی رسد.مبادا باشد کسی که نماز را سبک بشمارد و اینکه امام حسین کارخانه گناه سوزی ندارد.بهمن ،امیر و روح الله از همان اول مراسم به مسجد می روند ،تا آخر زنجیر می زنند ،روضه و منبر را هم می نشینند.

چند شب قبل بهمن با همكاري روح‌الله يك پيامك مودبانه براي گرل فرندش ‌فرستاد كه به او بگويد اين چند شب تاسوعا، عاشورايي به او «پيامك» نخواهد داد؛ زنگ هم نخواهد زد. من چشمانم هم بود و آنها فكر ‌كردند خوابم و اگر هم نباشم زبانشان را نمي‌فهمم. يك ربعي سر اينكه آخرش بنويسند خدانگهدار يا خداحافظ يا «باي» بحث ‌ می کردند و بعد هم سر اينكه باي را فارسي بنويسند يا انگليسي و سر اينكه «باي» انگليسي چطور نوشته مي‌شود.

روح‌الله مطمئن است با u و y؛ Buy. بهمن قبول نمی کند. هر چه به ذهنشان ‌می رسد امتحان می کنند. آخر سر هم به نتيجه نمی رسند.  برادر كوچكتر بهمن می آید. كلاس اول دبيرستان است. از او می پرسند. داستان حسابي حيثيتي شده است .می گوید با e و y. انگار من باشم که درست گفته ام؛ خوشحال می ‌شوم. ليكن بعد توضيح می دهد مثل «evry bady». همه به‌اش ‌می خندند؛ حتي من هم خنده‌ام می گیرد. كلي زور می زنم صدايم درنيايد. آخر سر هم بهمن باي را فارسي می نویسد و می گوید: «حيف، اصلا كلاس نداره».

بعد از نماز، ساعت هفت بيدارم مي‌كنند كه "پاشو حاج آقا دير شد". احتمالا ساعت ده بخواهم بروم مسجد.عاشوراست و از همین صبحی صدای نزار قطری توی ده پیچیده.مردم ؛اینجا عاشق نزار قطری اند.توی ماشین هاشان هم که می نشینم او می خواند.چند شب پیش مرتضی با چند بچه دیگر بدو بدو آمده اند که کانال دو را بگیر نزار قطری دارد.تلوزیون را که روشن کردم تازه تمام شده بود.حسرتی خوردند که نپرس.

صبحانه تخم‌مرغ داريم. من كماكان دستشويي دارم. از اينجا كه بروم براي جبران كمبودهايم در اين روزها يك روز تمام در دستشويي اطراق مي‌كنم. ديشب خواب يك دستشويي بزرگ مي‌ديدم كه هر وقت دلم مي‌خواست مي‌توانستم بروم. حس پرواز داشتم. از خواب كه بيدار شدم اعضايم را حس نمي‌كردم؛بس که سبك شده بودم.

حدود نه و نیم است كه مي‌آيند سراغم براي مسجد. عاشوراست و دسته سينه‌ و زنجيرزني روستا مي‌رود سر مزار اهل قبور و شهيدان. همان مسير ديروز را تكرار مي‌كنند و فقط به جاي اينكه برگردند مسجد، مي‌روند مزار. هنوز راه نيفتاده‌ايم، گاوي مي‌آورند دست و پا بسته.دلم می لرزد.گاو را خوابانده اند و کنار سرش گودالی کنده اند.گاو هیچ تکانی نمی خورد.انگار خودش بداند فایده ای ندارد.چنان آرام و بی حرکت که گویی هنوز نکشته ،مرده است.سرم را می اندام پایین. گريه‌ام گرفته. دیشب آيت‌الله وحيد مقتل مي‌خواند. مي‌خواهم لباس را دربياورم و از آنجا بگريزم.دسته حرکت می کند و من درست مقابل گاو قرارمی گیرم.دم است بالا بیاورم. گودال پر از خون شده. مقتل آيت‌الله وحيد مدام توي ذهنم دور مي‌زند....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:11 توسط سر دبیر |

او

به اتاقم که بر می‌گردم بساط دیگ و قابلمه بر پاست.احتمالا شام امشب مسجد با صاحب‌خانه باشد.عبایم را روی سر می‌کشم و می‌روم توی چرت.دقیقه به دقیقه از خواب می‌پرم.این‌بار نه از کابوس و شوک! که بیرون اتاق حسابی سر و صداست.خواب می‌بینیم دارم روزانه‌هایم را می‌نویسم.کربلایی و استخاره‌اش هم هست.روح‌الله بیدارم می کند که "آماده شو برای نماز ساعت چهار است" نگاه می‌کنم به ساعت که درست روبه‌روی روح‌الله‌ست:سه و بیست دقیقه! اذان را ساعت پنج می‌گویند.یک ساعت و چهل دقیقه دیگر مانده و آمده می‌گوید پاشو دیر است.کفری می‌شوم ولی چیزی نمی‌گویم.این چند روز این جا عقده خواب پیدا کرده‌ام. نه شب می‌گذارند بخوابم نه روز.دوباره چند عدد دعای مجرب و پر مغز حواله عسگری می‌کنم که جای من در سازمان تبلیغات زبان شد.

مرتضی با پسر عموهایش ؛محمد و محمد رضا می‌آید.این بار داستان پیامبران مرور می‌کنیم.از موسی (ع) که می‌پرسم قصه یوسف (ع) می‌گویند.درست به روایت نسخه سلحشور! بوتیفار و راهبان معبد آمون هم هستند.

محمد رضا دوازده ساله است و از شهر آمده.زابل زندگی می‌کنند.می‌پرسم شهر بهتر است یا روستا؟ با حسرت می‌گوید :روستا*. چرایش را که می‌پرسم ، می‌گوید : این جا همه با همیم ؛شهر ماشین است، دود است ، هزار مشکلات است.چنان حرف می زند که انگار دارد دود دم تهران می‌خورد و بار یک زندگی بر دوشش است.می‌گویم خب بیایی روستا باید همه‌اش کار کنی،سخت است.می‌گوید همین سختی‌هاست که انسان را می‌سازد. هر چند جملاتش به شدت تکراری‌اند و انگار ساخته شده‌اند این جور مواقع جواب داده شوند لیکن آن طور که محمد رضا می‌گوید تصنعی نمی‌آیند.مرتضی دیگر محکم سلام نمی‌کند و گاه مثل خودم كه موقع سلام «الف»اش را مي‌كشم، الف سلامش را مي‌كشد. انگار بچه‌اي باشم كه بخواهد با او مهربان باشد.

مي‌روم  مسجد. كربلايي و پيرمردي كه هميشه پشت سرم می‌نشیند، جلوي پايم بلند مي‌شوند. خجالت مي‌كشم. پيرمرد پشت بند «سلام» مي‌‌گويد: «لعنت بر يزيد و ابن‌زياد» مي‌گويم: «لعنت»!

به رسم اين چند روز بين دو نماز احكام مي‌گويم. بعد از نماز مي‌نشانندم بالاي سفره، كربلايي هم كنار دستم. صادقانه احساس مي‌كنم دلم مي‌خواست معمم نبودم و اینجا نمی‌نشستم. مسجد حسابي پر شده است. اينجا شام را بعد از نماز مي‌دهند، بعد مي‌روند خانه، دوباره براي منبر و عزاداري برمي‌گردند. با كربلايي كه گپ مي‌زنم مدام شكر خدا مي‌گويد. به او غبطه مي‌خورم؛ آرامش دارد و راضي است.

دارم بر می‌گردم اتاقم که جوانی به میانسالی رسیده، می‌گوید :حاج آقا من یک سوال پیچیده دارم که خیلی وقت است ذهنم را مشغول کرده. و چند بار دیگر روی این که سوالش پیچیده است تاکید می‌کند.مشتاق شده‌ام که زودتر بپرسد.می‌گوید چرا روز عید فطر یا عید قربان، عربستان یک روز را عید اعلام می کند ،ایران یک روز ،پاکستان و دیگر کشور ها یک روز دیگر را؟خط الراس و نصف النهارها را با حرکت وضعی و انتقالی برایش ساده می‌کنم و جواب می‌دهم.

مرتضی این بار با پسرعمویش مهدی می‌آید.برادر همان محمد رضا.به نظر یکی دوسالی از مرتضی کوچک‌تر باشد.کنارم نشسته‌اند و پچ پچ می‌کنند. زیر چشمی نگاه‌شان می‌کنم دست‌های هم را گرفته اند  و بازی اعداد می‌کنند.دلم برای محبت بین‌شان غنج می‌رود.

 


 *:به نوعی همین  سوال را یک بار دیگر هم از نوجوانی ۱۴ ۱۵ ساله پرسیده ام.این بار در کوره دهاتی در خوزستان.وضع زندگی آن جا بشدت رقت بار بود و من از قضا هم صحبت پسرکی که به سختی فارسی حرف می زد.پرسیدم هیچ وقت تهران رفته؟گفت: یک بار . و  جواب این  سوال را که "دلش می خواهد آن جا زندگی کند" را محکم و مطمئن داد : نه!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:55 توسط سر دبیر |

او

شب مثل همیشه زیباست.غیر ازامشب تنها یک شب دیگر این‌جایم.شب‌های این‌جا را ساخته‌اند برای آتش کردن و نسکافه خوردن.حیف که نه می‌توانم آتش روشن کنم، نه از نسکافه خبری هست.مسواک می‌زنم و همان‌جا گوشه‌ی دیوار می‌نشینم و زل می‌زنم به آسمان‌.

صبح قبل از اذان آلارم موبایلم زنگ می‌زند.روح الله هم بیدار می‌شود.تا من وضو بگیرم ،وضو گرفته و ایستاده به نماز.نمازش که تمام می‌شود می‌پرسم نماز صبح می‌خواندی؟ می‌گوید: آری.می گویم هنوز اذان نشده.هنوز اذان نشده‌ی من را با حالت سوالی تکرار می‌کند و می‌گوید :خب عیب نداره.و می‌رود توی رختخواب.از این‌که گفته‌ام اذان نشده، مثل سگ پشیمان می‌شوم.حتی با خودم درگیر می‌شوم که :مگر کسی از تو پرسید اذان شده یا نه؟اصلا به تو چه ربطی دارد اذان شده یا نشده؟

ساعتم را می‌گذارم برای هشت.دیشب صاحب‌خانه گفته فشار آب بعد از نه کم می‌شود و از دوش آب نمی‌آید.از وقتی آمده‌ام این‌جا حمام نکرده‌ام.با این همه طوفان  و گرد خاک ، درست شده‌ام مثل یک تکه چرک متحرک.سه روز است دارم می‌گویم می‌خواهم بروم حمام.انگار نه انگار.بعید می‌دانم امروز هم بتوانم.نمی‌توانم. صبحانه را که می‌آورند، می‌آیند دنبالم برویم مسجد.تاسوعاست و دسته داخل روستا حرکت می‌کند.سینه زن‌ها جلو.زنجیر زن‌ها پشت سرشان.بعد از آن‌هم زن‌ها.بالاخره غیر از کوچه اتاق خودم جاهای دیگر ده را هم می‌بینم.روبروی یک خانه که می‌رسیم مداح دسته را می‌نشاند و شروع می‌کند از این شعرهای مجلس ترحیمی خواندن .ملت حسابی گریه می‌کنند .آخر سر هم می‌گوید روح گذشتگان خانه شاد.منتظر شربتی ،چیزی‌ام ؛که خبری نیست.

به مسجد می‌رسیم.مداح از لیلا می‌خواند و حضورش در کربلا .بعد از نماز خیلی کوتاه می‌گویم‌اش که انگار لیلا در کربلا نبوده.بسیار مودب و متین قبول می‌کند و تشکر که این نکته را او به گفته‌ام.

نهار را همان مسجد می‌خوریم.برنج بسیار مرغوب با یک تکه گوشت.مثل همیشه. سر سفره نه ماست است و نه سبزی.حتی پارچ آب هم نیست.با این حال یک نفر دستمال کاغذی‌های تا شده ،برای هر کس جدا جدا می گذارد.

کربلایی می‌خواهد با قرآن برایش استخاره کنم.می‌گویم با قرآن استخاره نمی‌کنم.با تسبیح برایش استخاره می‌گیرم.بد است.لیکن نمی‌دانم چرا زبانم ناخودآگاه می‌چرخد که خوب است.غروب یادم می آید و بهش می‌گویم.با همان صراحت روستایی می‌گوید : خودت گفتی خوب است.می‌گویم ببخشید،نمی دانم چرا این جوری شد.

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:4 توسط سر دبیر |

  او

باید آماده شوم برای منبر.یادداشت‌هایم را آورده‌ام که دیگر از همین‌جا مستقیم بروم مسجد.می‌خواهم بپرسم" سرویس‌ها کجاست من یک تجدید وضویی بکنم" که می‌گویند : یاالله! حاج آقا بریم مسجد که دیر شد.نگاه می‌کنم به ساعت.هنوز یک ساعت بیشتر تا منبر مانده.چاره‌ای نیست.به مسجد می‌روم .بی‌آنکه تجدید وضو کنم.این مصیبت بی دستشویی توی این روستا پیرم می‌کند.به زور سه تا لیوان نوشابه و چهار تا لیوان چای به خوردم می‌دهند، بی‌آنکه فکر کنند هیچ معده‌ای بشکه نیست؛مثانه‌ای هم در کار است.

مسجد شلوغ تر از شب‌های دیگر است.کما فی السابق از نوحه‌ها چیزی نمی‌فهمم.دلیلش سیستم صوتی مسجد است و این که مداح تا می تواند داد می‌زند.لکن احساس می‌کنم محرم آمده .امسال نه از پارچه سیاه‌های پشت سر هم قم خبری بود ،نه از عربده‌کشی ‌سی دی فروشی های میدان انقلاب تهران.هر سال این دهه‌ی محرم چنان استرسی می‌گرفتم که بشدت زندگی‌ام مختل می‌شد.این جا راحتم.خیلی راحت.مردم زندگی روزمره‌شان را دارند.موقع اذان هم می‌آیند عزاداریشان را می‌کنند .از عربده کشی و داد و فریاد و لطمه و سبک و واحد و شور و سه ضرب و دودمه هم هیچ خبری نیست.

روضه‌ی علی اکبر می خوانم.دلم می‌خواهد کسی دیگر روضه بخواند ،گریه کنم.یکی از اهالی ده که تازه از شهرآمده ،می آید میکرفون را می‌گیرد.روضه می‌خواند.گریه می کنم.

موبایلم کماکان خراب است.قفل می‌کند.ساعتش عقب می‌ماند.نیمه شب که بیدار می‌شوم،دوباره ساعتش خوابیده.نمی‌فهمم اذان شده یانه.صد و نوزده را می‌گیرم.دری‌وری می‌گوید.صد و نود و سه را هم که اصلا نمی‌گیرد.هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسد.چرتم می‌برد.بیدار می‌شوم.انگار ارشمیدس باشم هنگام آن کشف بزرگ؛یک اس ام اس خالی می‌فرستم به خودم.ساعت را می‌فهمم .هنوز یک ساعتی مانده.صبح نگاهم که به ساعت دیواری بالای سرم ـ که دقیقا از همان روز اول هم همین جا بود ـمی‌افتد؛بلند می‌زنم زیر خنده.

شب تاسوعاست.روضه‌ی عباس می‌خوانم.اما نه از مشک و از عمود.از رشادت‌های عباس می‌گویم و فرمانبرداری‌اش.هیچ کس حالت گریه هم نمی‌گیرد.قبل از منبر حسابی زنجیر زده‌اند.جمعیت را می‌شمارم.با احتساب تعداد احتمالی زن‌ها ،هفتاد نفری می‌شوند.نشسته‌ام گوشه‌ای از مسجد که یکی از جوان‌های زنجیر زن می‌گوید:حاج آقا برو اون ور بشین می‌خوایم زنجیر بزنیم.و بعد می‌زند زیر خنده.موقع منبر بیست نفر هم توی قسمت مردانه نیستند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:47 توسط سر دبیر |

او

تا به اتاقم برسم نزدیک مغرب است.حسابی خسته ام.سرم درد می کند.خوابم می آید.آلارم موبایل را می گذارم برای بیست و پنج دقیقه بعد.چشمانم گرم نگرفته ،می پرم.این سومین روز است.خدایا!

سردردم بیشتر می شود.آماده می شوم برای نماز.شام منزل یکی از اهالی دعوتم.از مسجد که بیرون می آیم بسط می شوم.دلم می خواهد عبا و قبا را در بیاورم و بزنم به بیابان.از بقیه جلو می افتم و می شوم ناظری:

پوشیده چون جان می روی ،اندر میان جان من                        سرو خرامان منی ،ای رونق بستان من

راه گرفته ام میان تاریکی کوچه های ده، که آقا کریم می رسد و یادآوری می کند که شام دعوتیم.برمی گردم.

خانه ی بزرگی ست.بادیوارهای رنگ شده.فرش های ماشینی و یک میز تلویزیون بزرگ با تلویزیون و    دی وی دی پلیر.برای حاج آقا مداحی گذاشته اند.بنی فاطمه،هلالی ،علیمی. یکی پشت دیگری می آیند و می روند.حالم گرفته می شود.گوشه ی اتاق دو تخته فرش کناره ی بسیار زیبا پهن است.زیبا ترین هایی که تا به این مدت دیده ام.صاحب خانه هنوز نیامده .برایم عجیب است.پسر نوجوانش آمده با پیرمرد همسایه، که احتمالا خویش و قوم اند.صحبت از جنگ غزه است.که البته به جنگ سی و سه روزه هم کشیده می شود.گاه چنان مسائل را تحلیل می کنند که می مانم روستایی باشند.کمتر حرف می زنم تا میدان برای آنان بماند.و البته گاه هم حسابی آبکی اش می کنند .

صاحب خانه تلفنی تماس می گیرد و معذرت خواهی می کند چرا که: یکی از اهالی روستا در گرگان تصادف کرده و مرده.و صاحب خانه با تعدادی دیگر از ریش سفیدان رفته اند جنازه اش را بیاورند.و آن قدر عجله ای رفته اند که فرصت نشده حضوری معذرت خواهی کند.می گویم"این چه حرفی ست.اختیار دارید.بیشتر از این شرمنده نفرمایید"

شام بنا برعهد ازلی که از مردم ده گرفته شده،مرغ داریم.احتمالا تا چند روز دیگر خودم بتوانم مستقلا تخم هم  بگذارم.برای هر نفر یک بشقاب پر خورش.همه تمام می کنند جز من که یک تکه کوچک بیشتر از مرغم نخورده ام.تمام اهل سفره شروع می کنند به تعارف.که باید همه اش را بخوری .تصور خوردن تمام این بشقاب هم برایم ممکن نیست.یک تکه دیگر از مرغ جدا می کنم و آنها شروع می کنند به نصحیت که :جوان باید بیشتر از اینها بخوری.باید چاق شوی.آخوند لاغر فایده ندارد که.

دوباره غرق می شوم در طرح و رنگ قالی.واقعا که زیباست.همه چیزش به قاعده!

پیرمرد همسایه می پرسد چقدر حقوق می گیرم.می خواه طفره بروم.می دانم "الف "را که بگویم باید تا خود "یا " بروم.دست بردار نیست.می گویم حقوق که نه؛یک کمک هزینه است.خودمان بهش می گوییم " شهریه".ماهی در حدود هفتاد، هشتاد.به گمانم فکر کرده سر کارش گذاشتم.می گوید خب تا این اینجا آمدی چقدر حق ماموریت داری؟می گویم چیزی ندارم و برایش توضیح می دهم که نهاد هایی هستند که ممکن است برای تبلیغ مقدار مختصری بدهند که من با آنها در ارتباط نیستم.

می پرسد :خب زمین کشاورزی چی؟داری؟سوالش برایم عجیب است.اولین باری ست کسی چنین سوالی ازم می پرسد.می گویم نه! حالا این جواب من است که برای او عجیب است.انگار اولین کسی باشم که دیده است زمین کشاورزی ندارد.می پرسد :هیچی؟ می گویم خب نه!لبانش را به حالت تعجب بر می چیند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:48 توسط سر دبیر |

او

دیشب مرتضی،برادر بهمن آمده بود اتاقم.کلاس سوم ابتدایی ست.وارد که می شد چنان محکم و پر ابهت سلام کرد و با اعتماد بنفس و جدی گوشه ای نشست که تا یک ساعتی کار به کارش نداشتم. انگار ازش حساب ببرم!رفته بود منتهی الیه سمت مخالف من نشسته بود و کتابی به اسم "مردم سالاری دینی،ولایت عمومی" یا چیزی شبیه این را برداشته بود و خیلی جدی می خواندش.با کمی خوش وبش ،ازش اصول دین پرسیدم.بلد نبود.چند کلمه از کتاب را که نمی توانست بخواند ،ازم پرسید.کتاب مناسب تری از توده کتاب های گوشه اتاق پیدا کردم و گفتم :این را بخوان.هرچند آن هم بدردش نمی خورد.مرتضی درست نمونه ی کودکی ست که کویر می پروراند. جدی و خشک.رفتارش به جوانی پخته می ماند.

 

صبحانه تخم مرغ داریم و البته تخم مرغابی.هنوز شروع نکرده، ماتم دستشویی می گیرم.روح الله شبکه خبر را می زند.نهمین روز حمله به غزه است.این مدت تمام لقمه های غذایم را با خون مردم غزه پایین داده ام.حالا این جا،کمی تا قسمتی، طرز تفکرم درمورد کفن پوشان میدان فلسطین عوض شده است.هر چند هنوز هم معتقد باشم عده ای از گردانندگان این تجمعات ،ماهی خودشان را می گیرند و از همین خون ها برای خودشان پله می سازند.لکن چند روز روستا بودن و با مردم روستا زندگی کردن ،از افاده های روشن فکریم کم کرده است.

مرتضی دوباره می آید پیشم.این بار کمی هم لبخند می زند.می پرسم اصول دین را بلد شدی.می گوید آره.شروع می کند به گفتن.از امامان می پرسم.می گوید :دوازده تا.  می شمرد.امام هفتمش حضرت عباس است!بقیه اش را هم بلد نیست.یکی یکی برایش می نویسم و می گویم بخوان.به امام حسن عسگری (صلوات الله علیه) که می رسد،می گوید امام حسن اصغری!نمی خندم،لیکن به هزار زحمت!

می پرسم :امام زمان چرا زنده است؟با حالت پرسشی جواب می دهد: آدم خوبیه؟کم کم داریم باهم دوست می شویم.دست چپ مرتضی شش انگشت دارد.انگشت اضافی به طور قرینه به شصتش چسبیده.مژه های بلندی دارد.با دماغی به اندازه و خوش فرم.مشکل انگشت اضافی اش به گمانم با یک عمل ساده رفع شود.هرچند بعید می دانم  خانواده اش برای این کار تلاشی کرده باشند.

با ناصر تماس می گیرم.قرار است اگر خانواده ای در وضعیت بغرنج مالی قرار دارد،خبرش کنم،شاید کاری از دستش برآید.در مورد سلطان علی و خانواده اش با او صحبت می کنم.پیرمرد از کار افتاده ای که چند بچه مدرسه ای و دانشجو دارد.قرار می شود پیگیری کند.

عصر مراسم سوم همان بنده خدایی ست که تازه فوت کرده.در تمام مدت این سه روز در مسجد ،صبح و بعد از ظهر مراسم به پا بود،و مجلس امروز می شود ختام این چند جلسه.مسجد پر است از جمعیت.همان ملای ده رفته منبر و دارد روضه می خواند.روضه که چه عرض کنم،مثنوی هفتاد منی از بر کرده و دارد فریادش می کشد.بعید می دانم خود اهالی هم بفهمند چه می گوید،لیکن حسابی گریه می کنند.هرکاری می کنم گریه ام نمی گیرد.بعد از روضه در حیاط مجلس دایره شویم ،صاحبان عزا بچرخند.

احترام! این همان چیزی ست که این جا زیاد پیدا می شود.

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 21:3 توسط سر دبیر |

او

طوفان گرفته است.تمام روستا شده گرد و غبار .باد وحشتناک است.هوا بشدت سرد.عصر بعد از اینکه بازی پرسپولیس ، سپاهان را می بینم چرتم می گیرد.چشمانم روی هم نرفته، از جا می پرم.حتی یادم نمی آید چه خوابی دیده ام.دست بردار نیست .دی شب هم اندازه ی یک دی وی دی کابوس دیده ام.آماده می شوم برای نماز مغرب.از آقا کریم می پرسم که ملا رفته؟ می گوید آره. وضو می گیرم و راهی می شوم.سگ ها پارس می کنند.باد می پیچد لای قبا و عبا.نمی توانم به راحتی راه بروم.دم است بخورم زمین.بین دو نماز احکام می گویم.

از مسجد می آیم بیرون که در تاریکی پیرمردی جلویم در می آید و شروع می کند به گفتن چیزهایی که یک کلمه اش را هم نمی فهمم.پیرمرد در فاصله ی نیم متری جلویم فریاد می کشد و من خیره خیره نگاه می کنم.هاج و واج ! آقا کریم می رسد و می گوید که کربلایی ما را به شام دعوت کرده.تازه گوشی می آید دستم. سلام احوال پرسی می کنم.کربلایی طور خاصی حرف می زند.آنهم با صدای بلند.به من می گوید "آقا روحانی".

 وارد خانه می شویم. چراق نفتی وسط اتاق راکه می بینم  دلم می خواهد بروم تویش!بس که بیرون سرد بود.

خانه ی کربلایی زیباست.سقفش تیرچه چوبی و طاق مانند . بوی شهر می آید. به گمانم قبل از این که بیایم ادکلنی  چیزی زده اند توی اتاق.فرش های کناره ی زابلی این جا هم هست.اما از ریسه های اسپند خبری نیست.کربلایی صدایش آرام تر شده.دندان های جلویش ریخته .آخر هر جمله اش می خندد.با همان دندان های ریخته صورتش دل نشین است. به زبان خودشان حرف می زند .گه گاه چیزهایی دستگیرم می شود.پشت سر هم می گوید:« اگر پروردگار بخواهد.خودش روزی می دهد.» و اینکه « هیچ کس از گرسنگی نمی میرد». و هی روی این حرفها تاکید می کند.به فکر می روم که: بدبخت! آمده ای اینجا بروی منبر بگویی توکل داشته باشید! از عمامه ی روی سرم خنده ام می گیرد.

شام خورش گوشت است.با برنجی که حسابی ری کرده .برای هر نفر یک بشقاب پر خورش.این رسم روستاست. از پس یک چهارم بشقاب هم بر نمی آیم.کربلایی و دیگران مرتب تعارف می کنند.برایم عجیب است چقدر اینها گوشت می خورند.به اتاقم بر می گردم.یادداشتهایم را بر می دارم و راهی می شوم سمت مسجد برای منبر.بلند گو خراب است و همان جمعیت نیامده هم دارند خارج می شوند.خبری نیست .برمی گردیم .

روح الله و بهمن اتاق من می خوابند. مثل هر شب.صبح زود تر از اینکه آلارم موبایلم زنگ بزند بیدار می شوم.حسابی دستشویی دارم .هنوز دمپایی نپوشیده ام که یکی از سگها می دود طرفم.بی خیال دستشویی می شوم. همان دم در وضو می گیرم و بر می گردم تو.  نماز صبح را که می خوانم روح الله را بیدار می کنم نماز بخواند و البته مهم تر آنکه  حاج آقا را ببرد دستشویی. بهمن کماکان نماز نمی خواند و من هیچ واکنش مستقیمی در این باره ندارم. هرچند آنقدر ها هم مطمئن نیستم کارم درست باشد.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 22:14 توسط سر دبیر |

او

ظهر به مسجد نمی روم.ملایی که از شهر آمده توی مسجد مانده.همو نماز می خواند.نمی روم که اختلافی چیزی پیش نیاید.بعد از ناهار چرتم می گیرد.هنوز خوابم نبرده از جا می پرم.بدنم لرزش می گیرد.چند وقتی بود کابوس ندیده بودم.سردرد می گیرم.کلافه می شوم.خودم را با نوشته های منبر شب مشغول می کنم. می خواهم از حلم بگویم.بعدش هم روضه ی حضرت مسلم.منبرم نمی گیرد.جمعیت از دیروز هم کمتر آمده اند.بعد از روضه می خواهم دعا کنم که می بینم یادم رفته دعاها را مثل دیشب بنویسم.دوباره مکافات!هفت تا دعا می کنم شش تایش تکراری!

روز سومی ست که این جایم.دلم لک زده برای خواب بعد از نماز صبح.این جا،توی روستا همه صبح زود بیدار می شوند.حتی روح الله که هیچ کاری ندارد وصبح تا شب توی کوچه تاب می خورد.کتاب ها را پخش می کنم دور برم و شروع می کنم به یادداشت برداری.نزدیک ظهر حسن را می فرستم مسجد، ببیند ملا رفته  یا نه. می آید که نه!امروز هم به مسجد نمی روم.روز دومی ست که ملا آمده.اقا کریم برایم گفته بود که ملا با روحانی قبلی که آمده بوده تبلیغ، درگیر شده.نمی خواهم باعث کدورت و اختلاف شوم.وضو می گیرم و همین اتاق می ایستم به نماز.

 Anne Donovan ِ  But  که یک سالی می شود قرار است بخوانم،را باز می کنم.چند خطی نگذشته    می بینم حس اش را ندارم.گرسنه ام.هیچ خبری از ناهار نیست.از اتاق هم که نمی توانم بروم بیرون. همین صبح بود که پروژه ی مهر آزمایی ام با سگ های دم در با شکست روبرو شد.اگر آقا کریم به اندازه ی دو خیز سگ ها دیرتر از اتاقش پریده بود بیرون ؛ حتما که گرفته بودندم. واقعا که سگهای ِ خری اند!

روح الله ناهار می آورد.آبگوشت مرغ.از وقتی آمده ام این جا تمام وعده ها به غیر از صبحانه مرغ خورده ام.با نوشابه های سیاه کوکا و زرد فانتا.یادم باشد برگشتم آدرس روستا را بدهم دوستان!عدالتخواه،بیایند تحصن!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 22:45 توسط سر دبیر |

 

او

برای نماز صبح که وضو می گیرم ،سرما به جانم می نشیند..بعد از نماز مچاله می شوم لای پتو.دلم می خواهد تا ده کسی کار به کارم نداشته باشد، بخوابم.می دانم نمی شود.ساعت نه باید بروم تشییع جنازه.ساعت هشت بیدار می شوم.پسر صاحبخانه برایم صبحانه می آورد.دو تایی می نشینیم به صبحانه خوردن.دیشب خودش بهم گفته که نماز نمی خواند.و وقتی پرسیدم چرا؟ نومیدانه جواب داده که چون عاشق است.صبح ازش می پرسم عاشق کیست و او می گوید «دختری که ده بغلی زندگی می کنه». دوره ی راهنمایی با هم هم کلاس بوده اند و «حالا اودر شهر، درست روبروی جایی کار می کند که من».

می پرسم خب خواستگاری رفتی؟می خندد که «خواستگاری؟حتی خود دختره هم نمی دونه می خوامش.»و برایم توضیح می دهد که چرا به هیچ کس، حتی پدر و مادرش هم نمی گوید ،که اگر بگوید حسابی آبروریزی می شود.می گویم خب اینها چه ربطی دارد به این که نماز نمی خوانی.ساکت می شود.فکر می کند و می گوید هیچ ربطی ندارد!شروع می کنم به حرف زدن،بی آنکه بخواهم آخوندی کنم .

می آیند سراغم که برویم تشییع. قبرستان خارج از ده است. پیاده راه می افتم دنبال جنازه.جمعیت زیادی آمده اند.زنها کمی دنبال جنازه می آیند و بعد غیب می شوند.حالا که دارم می نویسم متوجه می شوم سر خاک نیامده اند.ملای قدیمی ده - که چند وقتی ست رفته شهر- نماز میت را می خواند.همان صف های آخر می ایستم.روحانی ده بغلی هم آمده.او هم همان جاها می ایستد.بعد از نماز می روم پیشش.سلام احوال پرسی می کند.می پرسد از کجا نامه گرفتی؟دفتر یا اوقاف؟می گویم هیچ کدام.از روستا می گوید و این که این جاها خاکش نمک دارد.آدم را می گیرد و بار پنجم ششم اش است که به این جا می آید.از من می پرسد.می گویم:اول.می پرسد کجا ساکن شدی ،دستشویی حمام داری؟جواب می دهم دستشویی بیرون است،که البته تنها نمی توانم بروم چرا که سگ ها امانم نمی دهند.کلی می خندد.حموم هم که چه عرض کنم: شب ها هر چه از مفاتیح حفظم می خوانم که یک خواب چند ساعتی به خیر بگذرد.این بار دم است از خنده ولا شود روی زمین.

مرد میانسالی می آید پیشمان و شروع می کند به خوش آمد گویی و تعریف که کاری که شما می کنید جهاد است و خیلی اجر دارد و از این حرفها.قیافه اش به روستایی ها نمی خورد.سنگین حرف می زند و متشخص.انگار استاد دانشگاهی چیزی باشد.می گوید که در جهاد استان مسئول نمی دانم چیست.کمی با هم گپ می زنیم. مرا یاد کسی می اندازد.خیالش هم آشفته ام می کند.

جنازه را دفن می کنند.فاتحه می خوانیم.کسی می گوید گرد بایستیم تا صاحبان عزا بچرخند.نمی دانم مفهوم حرفش چیست.یا باید چه کار کنم. خودم را می سپرم دست جمعیت. یک دایره ی بزرگ انسانی شکل می گیرد.نزدیکان مرحوم شروع می کنند به چرخیدن داخل دایره ومردم به آنها تسلیت می گویند.

سردارانی که در دایره سان می بینند!

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:13 توسط سر دبیر |

او

بین دو نماز احکام می گویم.بعد ازعزاداری هم می روم منبر.عزاداریشان جالب است.تمام جوانند و به سبک خاصی در همان مسجد زنجیر می زنند.از نوحه های مداح چیزی دستگیرم نمی شود.حتی اگر همه اش هم بدلیل سیستم صوتی تعطیل مسجد نباشد،من زیاد از لهجه شان سر در نمی آرم.صحبتم را شروع می کنم،چنان خشک، که همان روی منبر به این می اندیشم که اگر جای مردم بودم ،عمرا دو دقیقه پای منبر می نشستم.تمام مدت نشسته اند و گوش می کنند.هرازگاهی از زنانه صدای پچ پچ بلند می شود، رشته ی کلام بی رشته ام در می رود،می آیم بگویم خانم ها ساکت! که یادم می آید چقدر از این کار منبری ها بدم می آمد.نمی گویم.به روضه می رسم،و این بار اولی ست که می خواهم روضه بخوانم.ناخودآگاه تاریخ گفتنم می گیرد.انگار کتابخانه تاریخ باشم و با طبری و ابن اعثم و یعقوبی و مسعودی در حال بحث!زود تمامش می کنم.روضه ی قاسم می خوانم.زیاد طول نمی کشد،کوتاه!به خود که می آیم می بینم چند لحظه ای انگار یادم رفته روی منبرم. دارم بلند بلند گریه می کنم.مردم نه! انگار نتوانسته باشم آن طور که آنان می خواهند روضه بخوانم. دعا می کنم و از منبر می آیم پایین. می گویند سلام بده .می گویم که نه خیر، خواهش میکنم بفرمایید همان که قبلا سلام می داد سلام بدهد.می گوید که نخیر خواهش می کنم.دست بردار نیست.سه پیچ کرده که سلام بدهم.خدا این یکی را بخیر بگذراند.من کی این همه سلام پشت سر هم را حفظ کرده ام آخر ؟ چاره ای نیست.رو به کربلا یک سلام، رو به مشهد یک سلام،رو به قبله هم یک سلام. تمام.به گمانم همه فهمیدند بلد نیستم سلام بدهم.حالا باز جای شکرش باقی ست که نگفتند غفیله بخوان!

یکی از اهالی ده بعد از ظهر فوت کرده.آمده اند که غسل و کفن؟ می کنی؟ روستا غسال خانه هم ندارد. مرده ها را در حمام غسل می دهند. می گویم که خیر!فردا قرار است بیاورندش برای تشیع !

مردم ده پشت سر هم می آیند به اتاقم.چند دقیقه ای می نشینند،گپی می زنند و می روند.آقا کریم-همان صاحب خانه- از همه بیشتر می آید.خانه اصلیش تقریبا چسبیده به اتاق من.کم پیش می آید که تنها باشم.البته چاره ای هم نیست.پایم را تنها نمی توانم از اتاق بیرون بگذارم.سه چهار تا سگ دور خانه می چرخند که به محض اینکه در را باز کنم حمله ور می شوند.برای هر بار دستشویی رفتن هم یکی دوتا اسکورت لازم دارم.سگ های ده فقط با خود اهالی کاری ندارند. روح الله و بهمن دو تا جوان های ده شب اتاق من می خوابند.بالاخره ممکن است حاج آقا شب نیاز به دستشویی پیدا کند.آخر شب است. می روم بخوابم.فردا حتما که روز سختی خواهد بود.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:17 توسط سر دبیر |

او

کوتاه که بگویم می شود:

داستان اولین سفر تبلیغی ام ، در یکی از روستا های زابل!

محرم هزار و چهارصد و سی!


وسایلم زیاد نیستند.هول هولکی می چپانمشان توی یک نایلون سفید و قرمز رنگ و با کیف پر از کتابم راه می افتم سمت راه آهن.یادم می آید که پیراهن یقه آخوندی ندارم.بر می گردم سمت پاساژ عبا عمامه فروش ها و اولین پیراهن یقه آخوندی عمرم را می خرم.

قطار ،مثل همیشه ی قطارهای قم، تاخیر دارد.شام بیسکویت دارم با یک دو فنجان نسکافه ای که در رستوران قطار - به رسم معهود تمام مسافرت های با قطارم- می خورم.معین اگر بود، حتما به خاطر شام بیسکویت خوردنم .مسخره ام می کرد

صبح؛کرمان، از قطار پیاده می شوم و تا بروم زاهدان و از آن جا به زابل ،با احتساب خرابی اتوبوس و دم وساعت توقف و این حرفها ،ساعت شده ده شب!به حمید زنگ می زنم و آدرس خوابگاه را می گیرم.رسیده نرسیده ولو می شوم روی تخت.بیست هشت ساعت است که در راهم.

عمامه ام را حسین می بندد و البته که زیبا!

صبح ،قبا و عبا را که تن می کنم، عمامه را می دهم دست حاج آقای عسگری که حالا توی این خوابگاه بین ما پنج نفر از همه بزرگتر است و دست روزگار او را با این سن و سال بین ما بر داده و البته که خود حسابی شناگر است!می گویم :افتخار معمم کردن ما را می دهید ، حاج آقا! عمامه را می گذارد روی سرم و بچه ها با خنده صلوات می فرستند.آخر سر هم با کف دست می کوبد روی عمامه و می گوید این هم برای تبرک.راه می افتیم سمت سازمان تبلیغات.قبل تر پرسیده ام که کجاها مانده که هنوز مبلغ ندارد و گفته اند که چند تا مسجد و دانشگاه و خلاصه خیلی جا!

به سازمان می رسیم.مسئول اعزام مبلغ سلام می کند و من را که می بیند از خوشحالی بال در می آورد که اتفاقا همین صبح از یک روستا آمده اند دنبال مبلغ.با خودم می گویم :« بی خیال نوکرتم!.من به چه درد روستا می خورم!برم اونجا بگم چی؟» دارم سناریو می نویسم و مسئول اعزام هنوز در حال توضیح است که عسگری به وظیفه ی خطیر خود عمل می کند و می گوید :«بله که می رود .آمده که هر جا نیاز داشت برود !خیلی هم خوب است!»

می مانم چه بگویم .می خواهم به نحوی که ضایع نشود بپیچانم.آهسته به عسگری می گویم :«باشد حرفی نیست ولی به نظرم من به درد روستا نخورم ،من منبر سنتی بلد نیستم برم ،روضه ی درست حسابی هم که نمی خونم،اونجا هم درست همین چیزا رو می خوان!» می گوید :« نه آدمای خوبین!» خدایا!من گفتم آدمهای خوبی نیستند؟! فایده ندارد.حوصله ی بحث کردن ندارم.مسئول اعزام زنگ زده است و یک نفر از روستا قرار است بیاید دنبالم.می گوید: «خب نامه ی اعزامت را بده.» می گویم ندارم.زیر چشمی چپ چپ نگاهم می کند.کم مانده بگوید کارت شناساییت کو؟ اسمم را چنان با اکراه می نویسد که انگار دارم التماسش می کنم که: جون دادا یه جا بده برم منبر!

روحانی پیری که کنارش نشسته می گوید: «بی نامه اسمش را می نویسی؟ پارتی بازیه؟»

پارتی بازی؟ نکند قرار است ویزای شنگن بدهند.

جوانکی با یک پیکان می رساندم به ده. یکی از اعضای شورای روستا می آید به استقبال و می بردم به خانه ی یکی دیگر از اعضا که خالی ست و قرار است در آنجا ساکن شوم.یک اتاق ده بیست متری ال مانند کاهگلی . با فرش های کناره ی دستباف بشدت زیبا. تا که وارد می شوم ،چشمم را می گیرند.همین طور ریسه های اسفند که دور تا دور اتاق آویزان است. هر کدام با شکلی خاص.حسابی ذوق کرده ام. سالاری ،همان عضو شورا ،نشسته و حرف می زند و من حواسم یا به فرش هاست یا به دیوار کاهگلی یا به ریسه های اسفند!

ظهر می شود.راه می افتم سمت مسجد. بلند گو دارد ورود حاج آقا رااعلام می کند و اینکه من بعد نماز جماعت برقرار است.

ناهار آبگوشت داریم با نان محلی.حسابی چرب است .چرتم می برد. بیدار که می شوم ،نزدیک مغرب است و هنوز منبر آماده نکرده ام.شروه می کنم به یادداشت برداری؛ که غیبت نکنید،تهمت نزنید،نماز را با اخلاص بخوانید و از این حرفها! می مانم . حافظ زیر لبم جان می گیرد:

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 22:24 توسط سر دبیر |